لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک ان شب لبخند عشقم بود!
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنانکه ببینی یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم مرا فریادکن!
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
ومن با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده!
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همهء لبها سخن گفته ام
ودستهایت با دستان من اشناست
دستت را به من بده
دستهای تو با من اشناست
ای دیر یافته با تو سخن میگویم
به سان ابر که با طوفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل
سخن میگوید!
زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو اشناست.
ا.بامداد(احمد شاملو)



